تبليغاتX
بندرجاسک
وب نوشته های یک جاسکی ( فرزاد بادروج )

آن مرد آمد...

آن مرد در شب آمد...

آن مرد آمد.آن مرد با تمام سختي ها آمد. اکنون آن مرد مانده تا با ما باشد. آن مرد نرفته بود که نیاید.او آمده که بماند ، بماند و نويد صبحي روشن را به دوستان خود بدهد...

آن مردآمد...

آن مرد درشب آمد...

آن مرد ايمان دارد که مي شود ، مي توانيم، چون مي خواهيم. خواستن ، يعني شدن يعني توانستن.يعني جاسکی مي تواند...

يعني جاسکی مي تواند پله هاي رشد و علم و ترقي را طي کند. جاسکی مي تواند آن هم در پرتو نور دين ، جاسکی مي تواند...

مي گفت زمان ترس و وحشت و عقب ماندگي گذشته است.امروز بايد شجاعانه ماند و برای پيشرفت جاسک تلاش کرد...

آن مرد آمد...

آن مرد در شب آمد...

تقدیم به یار دیرین ، همراه همیشگی ، همفکر و همکار خستگی ناپذیر خودم


( لینک مطلب ) نوشته شده در مورخه :  پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت : 13:41  توسط : فرزاد بادروج  |