صبح شنبه ساعت ۱۱ بود که برق قطع شد. همه فکر میکردن ۱۰ دقیقه دیگه برق وصل میشه ولی خبر نداشتن که باید تا ۹ شب گرما صورتشون را لمس میکنه.
ساعت ۱ ظهر بود که حوصله ام سر رفت و از خانه زدم بیرون که گشتی توی این کوچه پس کوچه های جاسک بزنم. همینجور که از کنار خونه ها رد میکردم صدای زنی را میشنیدم که داشت نفرین میکرد. با خودم گفتم این صدا متوجه کیه؟ وقتی درست توجه کردم متوجه شدم زن گرما زده هر چی کارگر و سیم بان بی گناه اداره برق را نفرین میکند.(( آخه خواهر من این بیچاره ها چه گناهی کردن )) خلاصه داشت این بیچاره ها را نفرین میکرد :
ای بیچاره ها بروید بمیرید با این برق های نحصتون . خدا فلانتون کنه.... توی همین گیر و دار صدای یه بچه کوچک هم می آمد که داشت گریه میکرد. بیچاره بچه گرما زده شده بود و اون بیچاره هم از بد و بیراه مادرش بی نصیب نموند. خلاصه یه چند دقیقه ای کنار خونه مردم وایستادم . رفتم چند کوچه جلوتر؛ ۴ نفر از شباب جاسکی زیر سایه درختی نشستن و میگن و میخندن. (( خوش بحالشون )) زدم و رفتم خونه یکی از اقوام که خیر سرشون موتور برق خونشون خراب شده و مشغول درست کردن موتور بودن. خلاصه مردم بیچاره جاسک نمی دونستن زیر گرمای ۳۵ درجه و بی برقی چیکار کنند. من هم مزاحم این و اون میشدم. خلاصه رفتم خانه و لپ تاپ را روشن کردم و اولین کاری که کردم یه سری به بازتاب زدم. بعدش هم بی بی سی . دیگه حوصلم سررفت و نمی دونستم چیکار کنم. عصرش هم یکی از دوستان با ماشین پرشیا خودش اومد دنبالم و رفتیم بیرون شهر تا هوایی عوض کنیم. تا غروب مشغول بودیم و برگشتیم. تعجب کردیم هنوز برق وصل نشده بود. لباسم خیس خیس بود( عرق کردم ) . راستی خیلی دوست داشتم امروز مهندس فتاح وزیر عزیز نیرو را که طی ۳ ماه اخیر به همه هموطنان قول داده بود که در تابستان خاموشی نخواهیم داشت را در جاسک ببینم. دوست داشتم ببینم که با این گرما و بی برقی با خودش چیکار میکند. ولی افسوس... آقای وزیر خبر نداره که مردم دیروز را در هوای ۳۵ درجه ای با بی برقی چیکار کردند ! تقریبا ساعت ۸:۴۵ شب بعد از ۱۰ ساعت بی برقی ۱۰ ثانیه برقا اومدن و سلامی عرض کردن و دوباره رفتن. باز هم صدای همسایه مون اومد که شروع کرد به نفرین کردن برق های نحص (( این دفعه فهمیده بود که تقصر کارگر و سیم بانان و طفل معصومش نیست )) روز از نو روزی از نو . بازم بی برقی تا ۱۵ دقیقه دیگه خیر سرشون برقا وصل شد و یکی از یزدیهای مقیم جاسک جوش گرفت و گفت: محمدیاش صلوات (( هر کی محمدی صلوات )) برق ها وصل شدن و کولرهای تموم خونه ها و مغازه ها روشن شدند . راستی از مغازه ها بگم. رفتم سوپر مارکت (ص) سر زدم یه بستی برداشتم؛ بستنی نبود آب بود . مغازه در میگفت همه بستنی ها و لبنیات های موجود در مغازه خراب شدن. بهش تسلیت گفتم و از مغازه اش زدم بیرون.
برق هم نعمت بزرگی هست که اگه نبود خدا میدونه این خلایق چی میکشیدند. برق وصل شد و رفتم روی خط اینترنت که ببینم توی این جهان فانی چه میگذره که به نتیجه ای نرسیدم. میدونید چرا؟ کاربر اینقدر اومده بودند بالا که ۹۰ درصد پهنای باند را گرفتند واینجا هم دست از پا درازتر اومدیم بیرون و رفتم زیر کولر تا بخوابم که برق های مبارک دیدند که مردم خوابن میخواستن بخوابن. ولی ۳ دقیقه بعد هم برق اومد تا صبح راحت خوابیدیم.





